پنجره فولاد در قاب بیمارستان برکت؛ گزارشی از حال و هوای چایخانه رضوی
روز میلاد حضرت معصومه(س)، در هیاهوی نگران بخشها و میان اضطراب خانوادههایی که چشم به درهای بسته داشتند، ناگهان در ورودی بیمارستان، سفرهای از جنس نور پهن شد: چایخانه امام رضا (ع)
هنوز اولین بخار چای معطر به گلاب در هوا نپیچیده بود که آسمان هم لب به سخن گشود و نمبارانی لطیف، فضای چایخانه را در آغوش گرفت. گویی ملائک، دانههای باران را به نیت شفای دردمندان بر سر این ایستگاه میپاشیدند. در آن لحظات، صحنههای عجیبی خلق شد؛ دستانی که تا لحظاتی پیش به نشانه اضطراب در هم گره شده بودند، حالا برای گرفتن استکان چای حضرت پیش میآمدند و چشمانی که از خستگی سرخ بود، با دیدن کتیبههای رضوی، از اشک شوق خیس میشد.
عشق به حضرت رضا (ع) در میان قطرههای باران و عطر ناب چای چنان تجسم یافته بود که گویی دیوارها فرو ریخته و حیاط بیمارستان به صحن آزادی پیوند خورده است. همراه بیماری که زیر لب «امن یجیب» میخواند، وقتی گرمای استکان را حس کرد، نیت شفای عزیزش را با طعم گلاب آمیخت و با هر جرعه، گویی جانی دوباره به رگهای امیدش دویده شد. آنجا دیگر کسی غریبه نبود؛ باران آرام آرام میبارید، چای دم میکشید و نام «رضا» مثل یک لالایی آرامبخش، طوفان دلها را آرام میکرد.
دیروز ثابت شد که شفا، همیشه در انتهای سرنگها و لابهلای نسخهها نیست؛ گاهی شفا در همان دعایی است که با دستان لرزان و قلبی امیدوار، در میان بخار چای حضرت زمزمه میشود. این چایخانه، نه فقط برای پذیرایی، که برای بازگرداندن «ایمان به معجزه» برپا شده بود؛ تا در گوش هر رهگذری نجوا کند: ناامید نباش، که سلطان کرامت همینجاست، در میان همین باران، در همین استکان ارادت